تبليغاتX
دل نوشته ها

دل نوشته ها

دل نوشته ها

زیباترین قسم

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
+ نوشته شده در  90/09/02ساعت 11:26 AM  توسط میثم  | 

نصیحت زرتشت

 
    
1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

2. قبل از جواب دادن فکر کن

3. هیچکس را تمسخر مکن

4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

5. خود برای خود، زن انتخاب کن

6. به ضرر و دشمنی کسی راضی مشو

7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی

15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

22. هرگز ترشرو و بدخو مباش

23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین

26. چالاک باش تا هوشیار باشی

27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند
+ نوشته شده در  90/09/02ساعت 11:15 AM  توسط میثم  | 

اولین روز ...... به خاطر داری؟

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..

 

دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  90/07/26ساعت 9:39 AM  توسط میثم  | 

تفاوت بین آسان و مشکل

 

Difference between easy and difficult

تفاوت بین آسان و مشکل
 

 

Easy is to dream every night
Difficult is to fight for a dream
خوابیدن در هر شب آسان است
ولی مبارزه با آن مشکل است

 

Easy is to show victory
Difficult is to assume defeat with dignity
نشان دادن پیروزی آسان است
قبول کردن شکست مشکل است

 

Easy is to admire a full moon
Difficult to see the other side
حظ کردن از یک ماه کامل آسان است
ولی دیدن طرف دیگر آن مشکل است

 

Easy is to stumble with a stone
Difficult is to get up
زمین خوردن با یک سنگ آسان است
ولی بلند شدن مشکل است

 

Easy is to enjoy life every day
Difficult to give its real value
لذت بردن از زندگی آسان است
ولی ارزش واقعی دادن به آن مشکل است

 

Easy is to promise something to someone
Difficult is to fulfill that promise
قول دادن بعضی چیز ها به بعضی افراد آسان است
ولی وفای به عهد مشکل است

 

Easy is to say we love
Difficult is to show it every day
گفتن اینکه ما عاشقیم آسان است
ولی نشان دادن مداوم آن مشکل است

 

Easy is to criticize others
Difficult is to improve oneself
انتقاد از دیگران آسان است
ولی خودسازی مشکل است

 

Easy is to make mistakes
Difficult is to learn from them
ایراد گیری از دیگران آسان است
عبرت گرفتن از آنها مشکل است

 

Easy is to weep for a lost love
Difficult is to take care of it so not to lose it
گریه کردن برای یک عشق دیرینه آسان است
ولی تلاش برای از دست نرفتن آن مشکل است

 

Easy is to think about improving
Difficult is to stop thinking it and put it into action
فکر کردن برای پیشرفت آسان است
متوقف کردن فکر و رویا و عمل به آن مشکل است

 

Easy is to think bad of others
Difficult is to give them the benefit of the doubt
فکر بد کردن در مورد دیگران آسان است
رها ساختن آنها از شک و دودلی مشکل است

 

Easy is to receive
Difficult is to give
دریافت کردن آسان است
اهدا کردن مشکل است

 

Easy to read this
Difficult to follow
خوندن این متن آسان است
ولی پیگیری آن مشکل است

 

Easy is keep the friendship with words
Difficult is to keep it with meanings
حفظ دوستی با کلمات آسان است
حفظ آن با مفهوم کلمات مشکل است
+ نوشته شده در  90/07/20ساعت 10:24 AM  توسط میثم  | 

جملاتی زیبا از گابریل گارسیا مارکز

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند , و گاهی اوقات پدران هم


در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد , حتی اگر با مهارت انجام شود


در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد , مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته , محروم می کند


در 30 سالگی پی بردم که قدرت , جاذبه مرد است و جاذبه , قدرت زن


در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد , بلکه چیزی است که خود آن را می سازد



در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن , در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم , بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم


در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند


در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است


در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب


در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید


در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز , باید بعد از خوردن آنچه لازم است , آنچه را که میل دارد نیز بخورد


در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست , بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است


در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است , به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده است , دچار آفت می شود


در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیاست


در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.
+ نوشته شده در  90/06/27ساعت 6:14 PM  توسط میثم  | 

یک کلام از دکتر علی شریعتی

دنیارا بد ساختند،

کسی را که دوست  داری دوستت ندارد،

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری،

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد،

به رسم و آئین زندگانی به هم نمیرسند،

و این رنج است،زندگی یعنی این.

(دکتر علی شریعتی) 

+ نوشته شده در  90/06/21ساعت 3:54 PM  توسط میثم  | 

شجاعت یعنی چه؟

دریکی از دبیرستان های تهران
هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان

به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که:

 

شجاعت یعنی چه؟

 

محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود :

 

” شجاعت یعنی این

 

و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود !
اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود
وهمه به اتفاق و بدون …استثنا به ورقه سفید او نمره
۲۰ دادند.

 

فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟

.

.

.

.

 

.

.

.

 

.

.

.

 

!!!دکتر شریعتی!!!

 

 
 
 

 



+ نوشته شده در  89/07/13ساعت 2:57 PM  توسط میثم  | 

مسلماني چيست

واعظی پرسید از فرزند خویش

هیچ دانی مسلمانی به چیست؟

 

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق

هم عبادت، هم کلید زندگیست

 

گفت زین معیار اندر شهرما

یک مسلمان هست آن هم ارمنیست

+ نوشته شده در  89/07/11ساعت 5:11 PM  توسط میثم  | 

جعبه کفش

زن و شوهری در طول 60 سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از هم پنهان نمی کردند. تنها چیزی که مانند راز مانده بود، جعبه کفش بالای کمد بود که پیرزن از شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به آن سوال نکند و تا دم مرگ داخل آن را نبیند. روزی حال پیرزن بد شد و مشخص شد که نفس های آخر عمرش است. پیرمرد از او اجازه گرفت و در جعبه کفش را گشود. از چیزی که در داخل آن دید شگفت زده شد! دو عروسک و شصت هزار دلار پول نقد! با تعجب راجع به عروسک ها و پول ها از همسرش پرسید. پیرزن لبخندی زد و گفت: 60 سال پیش وقتی با تو ازدواج می کردم، مادرم نصیحتم کرد و گفت: خویشتندار باش و هرگاه شوهرت تو را عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن! پیرمرد لبخندی زد و گفت: خوشحالم که در طول این 60 سال زندگی مشترک تو فقط دو عروسک درست کرده ای! پیرزن خنده تلخی کرد و گفت: هیچ می دانی این پول ها از کجا آمده است؟ پیرمرد کنجکاوانه جواب داد: نه نمی دانم. از کجا؟ پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت: از فروش عروسک هایی که طی این مدت درست کرده ام
+ نوشته شده در  89/07/11ساعت 3:1 PM  توسط میثم  | 

جملاتی زیبا از دکتر شریعتی


برایت دعا میکنم:خدا از تو بگیرد آنچه را که"خدا را از تو میگیرد.
--------------------------------------------------------------------------------
تواناترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند.شاید سکوتی تلخ گویای دوست داشتنی زیبا باشد...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن دین من است.دینی که پیروانش بسیار کم اند.مردم همه آزدگان روزند و پاسداران شب.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید.
---------------------------------------------------------------------------------
بیایید سالهای زنده بودن را در بیداری بگذرانیم چون سالهای زیادی را به اجبار باید خفت.
--------------------------------------------------------------------------------------------------
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
ترجیح میدهم با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم.
----------------------------------------------------------------------------------------
در روزگار جهل -شعور خود جرم است.
---------------------------------------
وقتی هیچ مشکلی سر راهم نبود میفهمم که راهمو اشتباه رفتم.
-----------------------------------------------------------
کاش به زمانی برگردم که شکستن مدادم تنها غم زندگیم بود.
-------------------------------------------------------
امروز گرسنگی فکر از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است.
----------------------------------------------------
من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم چون آنها از روی عشق و علاقه میرقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز میخوانند.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
فخرم این بود که در برابر هر مقتدرتر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیفتر از خودم متواضعترین.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
در زندگی طوری باش آنکه خدا را نمیشناسد -تو را که میشناسد خدا را بشناسد.
----------------------------------------------------------------------
ایمان هرچه پنهانتر است پاکتر است و عشق هرچه در "کتمان" مخفیتر است زلالتر...
-----------------------------------------------------------------------------
فرد در موقعی ساخته میشود که کوشش میکند تا دیگران را بسازد.
---------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در  89/07/11ساعت 2:10 PM  توسط میثم  | 

چشم

یک چشم من اندر غم دلدار گریست

  چشم دگرم حسود بود و نگریست

  چون روز وصال آمد او را بستم 

 گفتم نگریستی نباید نگریست

+ نوشته شده در  89/07/05ساعت 1:36 PM  توسط میثم  | 

به یاد سایه

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت 
 پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت 

 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت 

 درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
 آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
 چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 

 بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
 آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت 

 سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
 عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

+ نوشته شده در  89/03/23ساعت 1:55 PM  توسط میثم  | 

به پیش روی من


به پیشبه پیش روی من ، تا چشم کار میکند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریاست ، دلــــم تنهاست .
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست!!

خروش موج با من میکند نجوا:
- که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت ،
که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت ، ...


مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکَنَم نیست
امید آن که جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست ...

" فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  89/03/19ساعت 10:55 AM  توسط میثم  | 

اینجاچراغی روشنه

هر جا چراغي روشنه از ترس تنها بودنه

اي ترس تنهایي من اينجا چراغي روشنه

اينجا يكي از حس شب احساس وحشت مي كنه

هرروز از فكر سقوط با كوه صحبت مي كنه

جايي كه من تنها شدم شب قبله گاهه آخره

اينجا تو اين قطب سكوت

كابوس طولاني تره

من ماه ميبينم هنوز اين كور سوي روشنو

اينقدر سو سو مي زنم شايد يه شب ديدي منو

هر جا چراغي روشنه از ترس تنها بودنه

اي ترس تنهایي من اينجا چراغي روشنه

اينجا يكي از حس شب احساس وحشت مي كنه

هرروز از فكر سقوط با كوه صحبت مي كنه
+ نوشته شده در  89/03/19ساعت 10:12 AM  توسط میثم  | 

سیصد گل سرخ

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی

ما را ز سر بریده می ترسانی

ما گر زسر بریده می ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

...

در محفل عاشقان خوشا رقصیدن

دامن زبساط عافیت برچیدن

در دست سر بریده ی خود بردن

در یک یک کوچه کوچه ها گردیدن

...

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی

مارا ز سر بریده می ترسانی

ما گر زسر بریده می ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

...

هرجا که نگاه می کنم خونین است

از خون پرنده ای گلی رنگین است

در ماتم گل پرنده می موید و گل

از داغ دل پرنده داغ آجین است

فانوس هزار شعله اما در باد

می سوزد و سرخوش است و چین واچین است

یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنی

از عشــــق هر آنچه می رسد شیرین است

...

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی

مارا ز سر بریده می ترسانی

ما گر زسر بریده می ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

...

در آتش و خون پرنده پر خواهد زد

بر بام بلند خانه پر خواهد زد

امشب که دوباره ماه بالا آمد

می آید و باد پشت در خواهد زد

یک ساقه ی سبز در دلم خواهد کاشت

مهتـــاب بر آن شبنم تـر خواهد زد

صد جنگل صبح در هوا می شکفد

خورشیـــــد به شاخه ها شرر خواهد زد

...

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی

مارا ز سر بریده می ترسانی

ما گر زسر بریده می ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

***

شاعر : محمد اصفهانی

+ نوشته شده در  89/03/09ساعت 1:55 PM  توسط میثم  | 

روزی که امیر کبیر گریست.....

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند

 روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز .   چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...
+ نوشته شده در  89/03/05ساعت 3:9 PM  توسط میثم  | 

نمونه درس خوندن در یک روز هفته

نمونه درس خوندن در یک روز هفته........

اول از همه صبح با پیچوندن یه کلاس .......بیدار شدن در ساعت ۹ 

 شیر یا خط  انداختن برای گذاشتن چای.....

بعد از چای شیرین رفتن به دانشگاه برای دیدار با دوستان و گرفتن آمار این و اون........

سر کلاس صبح ....

چرت زدن به  صورت نوبتی ویا در صورت تمایل انداختن تیکه به صورت مداوم .........

بعد از کلاس ......آخ جون غذا........

داخل سلف ............ااااااااه بازم جزیره (نمیونم چلوگوشته آبگوشته)

پس از قورت دادن غذا با دو تا پارچ آب حالا دیگه نوبت خوابه ....پیش به سوی خوابگاه........

-آخ بچه ها پاشید ساعت یک و نیمه.......

 ـ ساعت چنده؟؟؟؟

ـحواسم نبود سیزده و سی دقیقه........

رفتن سر کلاس به موقع(ساعت ۲).......

سر کلاس.........ساعت ۱۵/۲ .....ااااااااااه ه ه ه ه چقدر حرف میزنه

ساعت ۳۰/۲ .....-یه آهنگ بزار بگوشیم ........

ساعت ۴۵/۲.......- استاد خسته نباشید

کلاس بعدی طی پیش بینی حکیمانه طی انتخاب واحد برداشته نمی شود یا به صورت درس قبلی با موفقیت به اتمام میرسد.......

برنامه بعدی معمولا خیلی متفاوت است و هر روز براساس شرایط فرق میکند.....

-بیا بریم سلف داره دیر میشه.....

-الان که هنوز نیم ساعت مونده به مغرب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-مونده که مونده اگه الان نخوری دیگه هیچی گیرت نمیادا!!!!!!!!!!

ساعت :۸..............رفتن به پارک یعقوب لیث(ننه بلقیس ما) یا قدم زدن در شهر و رفتن به قهوه خانه برای زدن یه قلیون مشت

ساعت ۳۰/۹.............پیش بسوی باشگاه ............هر چند برای قلیون ضرر داره.........

ساعت 11............... اکران آخرین فیلم های روز دنیا در اتاق ۳۱۱

ساعت30/12.......پسر عجب فیلمی بود!!!!!

-یه دست ورق بزنیم؟؟؟؟؟؟؟؟

-باشه بزنیم....

ساعت1.......

-وای بچه ها من گشنمه یه چیزی درست کنیم بخوریم......

-تورو خدا یه نفر بره یه چای بزاره......

-کی بره؟؟؟؟؟؟؟

-هر کی تک بی یاره.......

-ااااااااه ه ه من قبول ندارم شما با هم تبانی کردید چرا همیشه به من می افته؟؟؟؟

-ما چکار کنیم شانس خودته یالا برو چای حاظر کن ببینم.

-آخ جون دوباره خرش کردیم

-تابلو نکن الان میاد.....

ساعت45/1............

-واااااااای دیدی چی شد فردا امتحان دارم اصلا یادم نبود.......البته چیزی نیست فقط 200 صفحس تا صبح تمومش میکنم....

ساعت30/2..............خرررررررررر  پففففففففففففف

البته زندگی ما در خوابگاه خیلی بدتر از این حرفاست.

در آخر از تمامی مسئولان تقاضا میکنیم تا امکاتات رفاهی خوابگاه را بیشتر کنند تا به سطح استانداردهای  خط فقر جهانی برسد .....با تشکر

بای

 

+ نوشته شده در  89/03/04ساعت 10:40 AM  توسط میثم  | 

اسکندر

میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:

«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد.

+ نوشته شده در  89/03/04ساعت 9:53 AM  توسط میثم  | 

ملی گرا

مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس درماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي نماينده انگلستان نشست .

قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست ..

جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرداصلاً نگاهش هم نمي کرد .

جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .

کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت :

شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليسکدام است ؟

نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..

اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟

او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان …

سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.

با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد .

+ نوشته شده در  89/03/02ساعت 12:58 PM  توسط میثم  | 

قاصدک

قاصدک هان! چه خبر آوردی؟
از کجا
وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما ..... اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری
نه ز دیار و دیاری
باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که فریبی تو فریب
که دروغی تو دروغ
قاصدک هان!
ولی
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام آی کجا رفتی آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک! قاصدک! قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...
(اخوان ثالث)
+ نوشته شده در  89/02/29ساعت 6:23 PM  توسط میثم  | 

بعضی ها....

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،

بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

 بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/02/07ساعت 1:10 PM  توسط میثم  | 

او دیگر لب به سخن باز نکرد...

دل به آواز خوش قطره ی باران نسپرد.

چهره ی دخترِ تنها، که اصالت می جست،

همچو هیزم شد و سوخت...

حال اگر می گوید:

"دارم از زلف سیاهش گله"...

نه!

این گله نیست!

حسرت روز و شبی است،

که به بادش دادم...

+ نوشته شده در  89/02/07ساعت 12:33 PM  توسط میثم  | 

خیام

شیخی به زن فاحشه گفتا مستی

هرلحظه به دام دگری پابستی

گفت شیخا هرآن چه گویی هستم

آیا تو چنان که می نمایی هستی

(خیام)

+ نوشته شده در  89/02/06ساعت 4:39 PM  توسط میثم  | 

داستاني كوتاه درباره نقش اساسي بانوان در پيشرفت آقايان

توماس هيلر ، مدير اجرايي شركت بيمه عمر ماساچوست ، ميو چوال و همسرش در بزرگراهي بين ايالتي در حال رانندگي بودند كه او متوجه شد بنزين اتومبيلش كم است.  
هيلر به خروجي بعدي پيچيد و از بزرگراه خارج شد و خيلي زود يك پمپ بنزين مخروبه كه فقط يك پمپ داشت پيدا كرد.او از تنها مسئول آن خواست باك بنزين را پر و روغن اتومبيل را بازرسي كند.سپس براي رفع خستگي پاهايش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزين پرداخت.
او هنگامي كه به سوي اتومبيل خود باز مي گشت ، ديد كه متصدي پمپ بنزين و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتي او به داخل اتومبيل برگشت ، ديد كه متصدي پمپ بنزين دست تكان مي دهد و شنيد كه مي گويد :” گفتگوي خيلي خوبي بود.
پس از خروج از جايگاه ، هيلر از زنش پرسيد كه آيا آن مرد را مي شناسد.او بي درنگ پاسخ داد كه مي شناسد.آنان در دوران تحصيل به يك دبيرستان مي رفتند و يك سال هم با هم نامزد بوده اند.
هيلر با لحني آكنده از غرور گفت :” هي خانم ، شانس آوردي كه من پيدا شدم . اگر با اون ازدواج مي كردي به جاي زن مدير كل، همسر يك كارگر پمپ بنزين شده بودي.
”زنش پاسخ داد :” عزيزم ، اگر من با او ازدواج مي كردم ، اون مدير كل بود و تو كارگر پمپ بنزين”
+ نوشته شده در  89/02/05ساعت 12:36 PM  توسط میثم  | 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

To fall in love

 عاشق شدن

 
 To laugh until it hurts your stomach .

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
 

 To find mails by the thousands when you return from a  vacation.

 بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی  هزار تا نامه داری
 

 To go for a vacation to some pretty place.

 برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
 

 To listen to your favorite song in the radio.

 به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


 To go to bed and to listen while it rains outside.

 به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی


To leave the Shower and find that  the towel is warm  

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !


 To clear your last exam.

 آخرین امتحانت رو پاس کنی

 
 To receive a call from someone, you don't see a  lot, but you want to.

 کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه


 To find money in a pant that you haven't used  since last year.

 توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی


 To laugh at yourself looking at mirror, making  faces. 

  برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و  بهش بخندی !!!

  
 Calls at midnight that last for hours.

 تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه


 To laugh without a reason.

 بدون دلیل بخندی


 To accidentally hear somebody say something good  about you.

 بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره  از شما تعریف می کنه


 To wake up and realize it is still possible to sleep  for a couple of hours.

 از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه  هم می تونی بخوابی !


 To hear a song that makes you remember a special  person.

 آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد  شما  می یاره


 To be part of a team.

 عضو یک تیم باشی

 
 To watch the sunset from the hill top.

 از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


 To make new friends.

 دوستای جدید پیدا کنی


 To feel butterflies!  In the stomach every time  that you see that person.

 وقتی "اونو" میبینی دلت هری  بریزه پایین !


 To pass time with  your best friends.

 لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


 To see people that you like, feeling happy.

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی


 See an old friend again and to feel that the things  have not changed.

 یه  دوست قدیمی رو دوباره ببینید و  ببینید که فرقی نکرده


 To take an evening walk along the beach.

 عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

 
To have somebody tell you that he/she loves you.

 یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


 To laugh .......laugh. .........and laugh ......  remembering stupid  things done with stupid friends.

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای  احمقانه ای کردند و بخندی  و بخندی و   باز هم بخندی .......


 These are the best moments of life....

 اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

 
 Let us learn to cherish them.

 قدرشون روبدونیم

 
Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed

 زندگی یک  مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک  هدیه است که باید ازش لذت برد

 
  وقتي  زندگي 100 دليل براي گريه كردن  به  تو نشان ميده تو 1000 دليل  براي  خنديدن به اون نشون بده.

(چارلي  چاپلين)

+ نوشته شده در  88/12/04ساعت 11:49 AM  توسط میثم  | 

شریعتی

در عجبم از مردمی که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگی مي کنند، و بر حسینی مي گريند که آزادانه زيست ... 
+ نوشته شده در  88/10/27ساعت 10:30 AM  توسط میثم  | 

به یاد مرحوم رهی

برد آرام دلم یار  دلارام کجاست ؟

آن دلارام که برد از دلم آرام کجاست ؟

داده پیغام که یک بوسه تورا بخشم لیک

آن که قانع بود از بوسه به پیغام کجاست ؟

بی غم عشق به گلزار جهان تنگ دلم

در چمن رنگ محبت نبود دام کجاست ؟

گر من از گردش ایام ملولم  نه عجب

 آن که خوشدل بود از گردش ایام کجاست ؟

جرعه نوشان رضا نام تمنا کجاست ؟

دل ناکام رهی را هوس کام کجاست ؟

+ نوشته شده در  88/10/21ساعت 11:26 AM  توسط میثم  | 

اگر آن ترک شیرازی......

حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

محمد عيادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟
+ نوشته شده در  88/10/21ساعت 11:23 AM  توسط میثم  | 

تختی,پهلوانی که هرگز فروتنی را فراموش نکرد

 جهان پهلوان تختی

17دي سال 1346هجري شمسي ،جهان پهلوان تختي، قهرمان ورزش كشتي ايران، به طرزي مشكوك درگذشت. تختي در خانواده‏‎اي تهيدست در تهران متولد شد. او دريايي از پاكي و صداقت بود.

دلاوري بي‎باك كه قلبي رئوف و مالامال از عشق مردم در سينه ستبر خود داشت. همه اين ويژگي‌ها او را به پهلوان شكست ناپذير و محبوب دل ها مبدّل كرد. تختي در زندگي‎اش بيش از قهرماني به پهلواني و خلق و خوي انساني اهميت مي‎داد. تختي در دوران قهرماني خود در مسابقات جهاني و بازي‌هاي المپيك 9 مدال طلا و نقره كسب كرد.

او هرگز فروتني و تواضع خود را از دست نداد و همواره ساده زندگي كرد. جهان پهلوان تختي با فتح حماسي خود دربازي‌هاي المپيك ملبورن در سال 1956ميلادي مدال طلا برگردن آويخت و با فرستادن نماينده‎هاي شوروي سابق و آمريكا به رده‎هاي دوم و سوم، اعتبار بيشتري براي كشتي ايران بدست آورد.‏

‏تختي پهلوان ايران كه در مقابل ظلم سرفرود نياورد، سرانجام با دسيسه‏‎هاي عمال رژيم پهلوي به قتل رسيد و مرگ او رياكارانه خودكشي قلمداد شد، اما مردم خودكشي تختي را باور نكردند.‏ تختی در روز پنجم شهریور ماه سال 1309هجری شمسی  در خانواده‌ای متوسط در محله‌ خانی آباد تهران دیده به جهان گشود . او دو برادر و دو خواهر نیز داشت و  غلامرضا کوچکترین فرزند خانواده بود .  پدرش در اثر فقر برای تامین معاش خانواده  ناچارشد خانه‌  مسکونی خود را گرو بگذارد.شادروان تختی به لحاظ مشکلات خانوادگی و همچنین مالی  فقط نه  سال در دبستان و دبیرستان منوچهری خانی آباد درس خواند و  به دلیل علاقه به کشتی و ورزش باستانی به باشگاه پولاد رفت. تختی در دوران زندگی ورزشی اش رکورد دار شرکت در المپیک ها و کسب بیشترین مدال بود.  جهان پهلوان علاوه بر قهرمانی، به لحاظ منش و رفتار انسانی و سجایای اخلاقی پسندیده و جوانمردی و نوع دوستی شهره خاص و عام بوده است. او زندگی خود را وقف مردم کرده بود. شادروان تختی در ورزش باستانی و کشتی پهلوانی نیز دارای تبحر و مهارت بود، چنان که سه بار پهلوان ایران شد و هر بار کشتی گیران نامداری را مغلوب کرد. وی چهار ماه پس از بازگشت از آخرین سفر خود در آبان ماه سال 1345  زندگی مشترک خود را با همسرش آغاز کرد؛ که حاصل آن تولد بابک  بود . او در   المپیک 1952  هلسینکی ، مدال نقره و در المپیک 1956  ملبورن مدال طلا گرفت . وی همچنین در المپیک سال 1960  رم ،   مدال نقره را به ارمغان آورد . تختی در رقابت های  قهرمانی جهان در سال 1951  هلسینکی ،  مدال نقره ، در سال 1961 یوکوهاما ،  مدال طلا و در 1962 تولیدو  مدال نقره به گردن  آویخت . وی همچنین در بازیهای آسیایی 1958  توکیو مدال طلا  دریافت کرد  . جهان پهلوان تختی  درسال1956میلادی با فرستادن نماینده‎های شوروی سابق و آِمریکا به رده‎های دوم و سوم اعتباربیشتری برای کشتی ایران فراهم کرد. او همچنین علاوه بر عرصه ورزش ، در عرصه سیاست نیز یکی از مخالفین رژیم پهلوی بود  به همین دلیل  ساواک  اورت تحت نظر داشت. ساواک با طرح توطئه ای علیه او خواست که با کشتن وی ، مرگ او را در اذهان عمومی ، خود کشی قلمداد کند اما مردم بعد از شنیدن خبر شهادت شادروان تختی جلوی پزشک قانونی گرد آمدند و علیه رژیم شاه تظاهرات عظیمی بپا کردند. این تظاهرات به زد و خورد با پلیس انجامید . تختی را در ابن بابویه به خاک سپردند. از به یاد ماندنی ترین اقدامات شادروان تختی در جریان زلزله بوئین زهرا بود که در تاریخ جوانمردی پهلوانان ایران ثبت شده است. در این واقعه که هزاران تن از هموطنان کشته شدند تختی کمر همت بر بست و به میان مردم کوچه و بازار رفت و مبلغ کلانی برای کمک به بازماندگان این حادثه درد انگیز جمع آوری کرد. البته محبوبیت تختی میان اقشار مختلف مردم دراین کاربسیار موثر بود.

 

+ نوشته شده در  88/10/19ساعت 11:16 AM  توسط میثم  | 

چنگیزخان و شاهین محبوبش

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید. اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه – معجزه! – رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.

خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند

«یک دوست، حتا وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.»

و بر بال دیگرش نوشتند

«هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.»

+ نوشته شده در  88/10/19ساعت 11:10 AM  توسط میثم  |