دل نوشته ها
1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
2. قبل از جواب دادن فکر کن
3. هیچکس را تمسخر مکن
4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
5. خود برای خود، زن انتخاب کن
6. به ضرر و دشمنی کسی راضی مشو
7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی
9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی
15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
22. هرگز ترشرو و بدخو مباش
23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین
26. چالاک باش تا هوشیار باشی
27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند
|
| |
|
کسی را که دوست داری دوستت ندارد،
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری،
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد،
به رسم و آئین زندگانی به هم نمیرسند،
و این رنج است،زندگی یعنی این.
(دکتر علی شریعتی)
دریکی از دبیرستان های تهران
هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان
به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که:
”شجاعت یعنی چه؟”
محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود :
” شجاعت یعنی این ”
و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود !
اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود
وهمه به اتفاق و بدون …استثنا به ورقه سفید او نمره ۲۰
دادند.
فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
!!!دکتر شریعتی!!!
واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ دانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت، هم کلید زندگیست
گفت زین معیار اندر شهرما
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست
برایت دعا میکنم:خدا از تو بگیرد آنچه را که"خدا را از تو میگیرد.--------------------------------------------------------------------------------تواناترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند.شاید سکوتی تلخ گویای دوست داشتنی زیبا باشد...------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن دین من است.دینی که پیروانش بسیار کم اند.مردم همه آزدگان روزند و پاسداران شب.-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید.---------------------------------------------------------------------------------بیایید سالهای زنده بودن را در بیداری بگذرانیم چون سالهای زیادی را به اجبار باید خفت.--------------------------------------------------------------------------------------------------
یک چشم من اندر غم دلدار گریست
چشم دگرم حسود بود و نگریست
چون روز وصال آمد او را بستم
گفتم نگریستی نباید نگریست
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
" فریدون مشیری"
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
...
در محفل عاشقان خوشا رقصیدن
دامن زبساط عافیت برچیدن
در دست سر بریده ی خود بردن
در یک یک کوچه کوچه ها گردیدن
...
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
...
هرجا که نگاه می کنم خونین است
از خون پرنده ای گلی رنگین است
در ماتم گل پرنده می موید و گل
از داغ دل پرنده داغ آجین است
فانوس هزار شعله اما در باد
می سوزد و سرخوش است و چین واچین است
یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنی
از عشــــق هر آنچه می رسد شیرین است
...
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
...
در آتش و خون پرنده پر خواهد زد
بر بام بلند خانه پر خواهد زد
امشب که دوباره ماه بالا آمد
می آید و باد پشت در خواهد زد
یک ساقه ی سبز در دلم خواهد کاشت
مهتـــاب بر آن شبنم تـر خواهد زد
صد جنگل صبح در هوا می شکفد
خورشیـــــد به شاخه ها شرر خواهد زد
...
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
***
شاعر : محمد اصفهانی
اول از همه صبح با پیچوندن یه کلاس .......بیدار شدن در ساعت ۹
شیر یا خط انداختن برای گذاشتن چای.....
بعد از چای شیرین رفتن به دانشگاه برای دیدار با دوستان و گرفتن آمار این و اون........
سر کلاس صبح ....![]()
چرت زدن به صورت نوبتی ویا در صورت تمایل انداختن تیکه به صورت مداوم .........![]()
بعد از کلاس ......آخ جون غذا
........
داخل سلف ............ااااااااه بازم جزیره (نمیونم چلوگوشته آبگوشته) ![]()
پس از قورت دادن غذا با دو تا پارچ آب حالا دیگه نوبت خوابه ....پیش به سوی خوابگاه........
-آخ بچه ها پاشید ساعت یک و نیمه.......
ـ ساعت چنده؟؟؟؟
ـحواسم نبود سیزده و سی دقیقه........
رفتن سر کلاس به موقع(ساعت ۲).......![]()
سر کلاس.........ساعت ۱۵/۲ .....ااااااااااه ه ه ه ه چقدر حرف میزنه![]()
ساعت ۳۰/۲ .....-یه آهنگ بزار بگوشیم ........
ساعت ۴۵/۲.......- استاد خسته نباشید
کلاس بعدی طی پیش بینی حکیمانه
طی انتخاب واحد برداشته نمی شود یا به صورت درس قبلی با موفقیت به اتمام میرسد.......
برنامه بعدی معمولا خیلی متفاوت است و هر روز براساس شرایط فرق میکند.....
-بیا بریم سلف داره دیر میشه.....
-الان که هنوز نیم ساعت مونده به مغرب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-مونده که مونده اگه الان نخوری دیگه هیچی گیرت نمیادا!!!!!!!!!!
ساعت :۸..............رفتن به پارک یعقوب لیث(ننه بلقیس ما) یا قدم زدن در شهر و رفتن به قهوه خانه برای زدن یه قلیون مشت![]()
ساعت ۳۰/۹.............پیش بسوی باشگاه ............هر چند برای قلیون ضرر داره.........
ساعت 11............... اکران آخرین فیلم های روز دنیا در اتاق ۳۱۱
ساعت30/12.......پسر عجب فیلمی بود!!!!!![]()
-یه دست ورق بزنیم؟؟؟؟؟؟؟؟
-باشه بزنیم....
ساعت1.......
-وای بچه ها من گشنمه یه چیزی درست کنیم بخوریم......
-تورو خدا یه نفر بره یه چای بزاره......![]()
-کی بره؟؟؟؟؟؟؟
-هر کی تک بی یاره.......
-ااااااااه ه ه من قبول ندارم شما با هم تبانی کردید چرا همیشه به من می افته؟؟؟؟![]()
-ما چکار کنیم شانس خودته یالا برو چای حاظر کن ببینم.
-آخ جون دوباره خرش کردیم![]()
-تابلو نکن الان میاد.....![]()
ساعت45/1............
-واااااااای دیدی چی شد فردا امتحان دارم اصلا یادم نبود.......البته چیزی نیست فقط 200 صفحس تا صبح تمومش میکنم....![]()
ساعت30/2..............خرررررررررر پففففففففففففف![]()
البته زندگی ما در خوابگاه خیلی بدتر از این حرفاست.
در آخر از تمامی مسئولان تقاضا میکنیم تا امکاتات رفاهی خوابگاه را بیشتر کنند تا به سطح استانداردهای خط فقر جهانی برسد .....با تشکر
بای![]()
|
میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». |
اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:
«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد.
قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست ..
جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرداصلاً نگاهش هم نمي کرد .
جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .
کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت :
شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليسکدام است ؟
نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..
اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟
او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان …
سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.
با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد .
چهره ی دخترِ تنها، که اصالت می جست،
همچو هیزم شد و سوخت...
حال اگر می گوید:
"دارم از زلف سیاهش گله"...
نه!
این گله نیست!
حسرت روز و شبی است،
که به بادش دادم...
هرلحظه به دام دگری پابستی
گفت شیخا هرآن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی
(خیام)
To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach .
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره
To be part of a team.
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !
To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
To laugh .......laugh. .........and laugh ...... remembering stupid things done with stupid friends.
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و باز هم بخندی .......
These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم
Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد
وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده.
(چارلي چاپلين)
برد آرام دلم یار دلارام کجاست ؟
آن دلارام که برد از دلم آرام کجاست ؟
داده پیغام که یک بوسه تورا بخشم لیک
آن که قانع بود از بوسه به پیغام کجاست ؟
بی غم عشق به گلزار جهان تنگ دلم
در چمن رنگ محبت نبود دام کجاست ؟
گر من از گردش ایام ملولم نه عجب
آن که خوشدل بود از گردش ایام کجاست ؟
جرعه نوشان رضا نام تمنا کجاست ؟
دل ناکام رهی را هوس کام کجاست ؟

17دي سال 1346هجري شمسي ،جهان پهلوان تختي، قهرمان ورزش كشتي ايران، به طرزي مشكوك درگذشت. تختي در خانوادهاي تهيدست در تهران متولد شد. او دريايي از پاكي و صداقت بود.
دلاوري بيباك كه قلبي رئوف و مالامال از عشق مردم در سينه ستبر خود داشت. همه اين ويژگيها او را به پهلوان شكست ناپذير و محبوب دل ها مبدّل كرد. تختي در زندگياش بيش از قهرماني به پهلواني و خلق و خوي انساني اهميت ميداد. تختي در دوران قهرماني خود در مسابقات جهاني و بازيهاي المپيك 9 مدال طلا و نقره كسب كرد.
او هرگز فروتني و تواضع خود را از دست نداد و همواره ساده زندگي كرد. جهان پهلوان تختي با فتح حماسي خود دربازيهاي المپيك ملبورن در سال 1956ميلادي مدال طلا برگردن آويخت و با فرستادن نمايندههاي شوروي سابق و آمريكا به ردههاي دوم و سوم، اعتبار بيشتري براي كشتي ايران بدست آورد.
تختي پهلوان ايران كه در مقابل ظلم سرفرود نياورد، سرانجام با دسيسههاي عمال رژيم پهلوي به قتل رسيد و مرگ او رياكارانه خودكشي قلمداد شد، اما مردم خودكشي تختي را باور نكردند. تختی در روز پنجم شهریور ماه سال 1309هجری شمسی در خانوادهای متوسط در محله خانی آباد تهران دیده به جهان گشود . او دو برادر و دو خواهر نیز داشت و غلامرضا کوچکترین فرزند خانواده بود . پدرش در اثر فقر برای تامین معاش خانواده ناچارشد خانه مسکونی خود را گرو بگذارد.شادروان تختی به لحاظ مشکلات خانوادگی و همچنین مالی فقط نه سال در دبستان و دبیرستان منوچهری خانی آباد درس خواند و به دلیل علاقه به کشتی و ورزش باستانی به باشگاه پولاد رفت. تختی در دوران زندگی ورزشی اش رکورد دار شرکت در المپیک ها و کسب بیشترین مدال بود. جهان پهلوان علاوه بر قهرمانی، به لحاظ منش و رفتار انسانی و سجایای اخلاقی پسندیده و جوانمردی و نوع دوستی شهره خاص و عام بوده است. او زندگی خود را وقف مردم کرده بود. شادروان تختی در ورزش باستانی و کشتی پهلوانی نیز دارای تبحر و مهارت بود، چنان که سه بار پهلوان ایران شد و هر بار کشتی گیران نامداری را مغلوب کرد. وی چهار ماه پس از بازگشت از آخرین سفر خود در آبان ماه سال 1345 زندگی مشترک خود را با همسرش آغاز کرد؛ که حاصل آن تولد بابک بود . او در المپیک 1952 هلسینکی ، مدال نقره و در المپیک 1956 ملبورن مدال طلا گرفت . وی همچنین در المپیک سال 1960 رم ، مدال نقره را به ارمغان آورد . تختی در رقابت های قهرمانی جهان در سال 1951 هلسینکی ، مدال نقره ، در سال 1961 یوکوهاما ، مدال طلا و در 1962 تولیدو مدال نقره به گردن آویخت . وی همچنین در بازیهای آسیایی 1958 توکیو مدال طلا دریافت کرد . جهان پهلوان تختی درسال1956میلادی با فرستادن نمایندههای شوروی سابق و آِمریکا به ردههای دوم و سوم اعتباربیشتری برای کشتی ایران فراهم کرد. او همچنین علاوه بر عرصه ورزش ، در عرصه سیاست نیز یکی از مخالفین رژیم پهلوی بود به همین دلیل ساواک اورت تحت نظر داشت. ساواک با طرح توطئه ای علیه او خواست که با کشتن وی ، مرگ او را در اذهان عمومی ، خود کشی قلمداد کند اما مردم بعد از شنیدن خبر شهادت شادروان تختی جلوی پزشک قانونی گرد آمدند و علیه رژیم شاه تظاهرات عظیمی بپا کردند. این تظاهرات به زد و خورد با پلیس انجامید . تختی را در ابن بابویه به خاک سپردند. از به یاد ماندنی ترین اقدامات شادروان تختی در جریان زلزله بوئین زهرا بود که در تاریخ جوانمردی پهلوانان ایران ثبت شده است. در این واقعه که هزاران تن از هموطنان کشته شدند تختی کمر همت بر بست و به میان مردم کوچه و بازار رفت و مبلغ کلانی برای کمک به بازماندگان این حادثه درد انگیز جمع آوری کرد. البته محبوبیت تختی میان اقشار مختلف مردم دراین کاربسیار موثر بود.
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید. اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه – معجزه! – رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.
خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند
«یک دوست، حتا وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.»
و بر بال دیگرش نوشتند
«هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.»